آفرینشهای ادبی کانون استان یزد
باز شده روز مادر وای شده جیبم دو در مادر بیچاره ام میخواد طلا از پدر از وعده های بابا مامان شده دست به سر ظرفها را یک به یک او شسته با آبهای سرد با این جاروی دستی دستش شده پر از درد ولی گناه مادرم بازم مراعاتش کرد حمیده رضایی گروه سنی :د مریم عبدا... زاده - مربی مرکز فرهنگی هنری بافق اما اثر عضو این مربی یگانه رنجبر را می توانید در زیر بخوانید: بلبل گفت: صدای من خیلی قشنگه پس می شم زنگ خانه. فیل گفت: خرطوم من درازه من می شم دوش حموم. زارفه گفت: قد من بلنده پس می شم نردبون. گوزن گفت: شاخ های من خشکه پس من می شم جالباسی. جوجه تیغی گفت: من پر خارم پس می شم جا سوزنی. گور خر گفت: من راه راهم پس می شم بالش. مورچه خوار گفت: من خوب می تونم مورچه ها رو جمع کنم پس می شم جارو برقی. اما اثر فاطمه رضاییان، گروه سنی ج بزرگ ترین آرزو: هیچ وقت بزرگ نشویم یعنی وقتی به دنیا می آییم. همان جور بمانیم. بامزه ترین آرزو: کاش وقتی به دنیا می آمدیم به جای پنج انگشت هزار انگشت داشتیم تا برای چیدن ناخن باید هفت شبانه روز بیدار بمانیم. بی مزه ترین آرزو: کاش غذای ما همیشه آب بود و دیگر به جز آب چیزی نمی خوردیم. کوچک ترین آرزو: کاش زن ها می توانستند رییس جمهور شوند. «به بچه ها گفتم اسم و فامیل خودشان را به ترتیب جدا کردن تمامی حرفش از سر صفحه بنویسند و بعد با توجه به حرف هر سطر داستانی بنویسند در واقع هر کدام از حرف های سر سطرها بود که ادامه کار را تعیین می کرد. »: م: ماهی کوچولو هی خودش رو به آب نزدیک می کرد تا بیاد ر: روی آب. هر کاری می کرد؛ نمی تونست تا این که ی: یهو فکری به ذهنش رسید. او می دونست که وقتی موج می آد می تونه خودشو روی آ: آب بندازه. واسه همین منتظر شد که موج بیاد. اون روز موج های دریا ف: فقط یک کم بلند بودند اما ماهی کوچولو نمی ترسید آخه س: ستاره ی دریایی به او گفته بود که پریدن ر: روی آب خیلی کیف می ده چون او می تونه، خورشید رو ببینه. تو همین فکرا را بود که ی: یهو موج اومد و ماهی کوچولو پرت شد توی آسمون چشماش که به خورشید افتاد خوشحال آره ستاره ی دریایی راست گفته بود، خورشید خیلی قشنگ بود. بالاخره اختراع شد. حالا بهتره امتحانش کنم . ها ها ها تعجب نکنید من ماشینی اختراع کردم که اگر در آن نخندم هیچ حرکتی نمی کند. پروفسور یعنی من! ها ها ها ماشینی اختراع کردم که فکر می کنم بسیار بی هزینه باشد اما گلوی آدم را می خراشاند. خلاصه ماشین من خیلی خوشکل بود. وقتی مامان بزرگم مرد. فامیل های مامان بزرگم خیلی بابا کلاس هستند به خاطر همین با ماشین اختراع کننده ام رفتم. اصلا حواسم نبود. الان باید می خندیدم تا ماشین حرکت کند. چاره ای هم نداشتم باید با همین ماشین می رفتم چون پول نداشتم و ماشین ها و موتورهای دیگر را پدرم برداشته بود. وقتی به آنجا رسیدم؛ داشتم، می خندیدم. اصلا باید می خندیدم. همه فکر کردند، ناراحت نیستم. حالا می فهمم، ماشینی خوبه که وقتی می خندی یارت باشه و وقتی هم ناراحت هستی. مرضیه همتیان - گروه سنی ج رتبه اول چهارمين كنگره سراسري شعر عاشورايي قروه كردستان را از آن خود کند. خبر دیگر اینکه هفته ی گذشته نیز فریبا قیومی زاده در اولين سوگواره خون وخورشيد شهركرد برگزيده شد. این موفقیت های پی در پی رو به ایشون تبریک می گیم. این هم شعر زیبایش: سنگ صبور طایفه ی آب و آفتاب خاتون ماه زاده و خورشید همرکاب امشب شبیه مرثیه هایی پر از غبار پلکی برای پنجره های زمین ببار وحشت نموده اسب خیالم و سرکش است گویا میان خانه غزلها در آتش است کابوسهای هر شبه ام را مرور کن امشب ز روضه خوانی من هم عبور کن امشب شبیه گریه برایم بهانه باش اصلا تو میزبان شبی شاعرانه باش من روضه خوان حادثه ایی نابرابرم تصویر می کشم ز غروبی به باورم تصویر می کشم که تویی ایستاده تر با یک زمینه ی غزلی رنگ ساده تر یک سو نشسته جان بیابان به اشک و آه آن سو گرفته دامن آتش خیام را این سو توروی تلی ازاندوه بی قرار باران به روی حادثه هاشور می زند سرها برای نیزه نشینی جدا شده تا نعلهای تازه به تصویر می رسند تصویر را به رنگ غم اندود می کشم بر روی ماه چهره که چادر گرفته ای ناباورانه خسته و عریان تر از زمان تو ایستاده ای و جهان پیش چشمهات تصویرهای سر کش و لجباز و بی حیا بانو کنار روضه ات از هوش می روم امشب شکسته خسته و خاموش ومن اسیر سنگ صبور طایفه ی آب و آفتاب سلام اسم من عمو آهني است همان قطاري كه مسافرين رااز يزد به مقصد مشهد مي رسانم.ازجواني خود خاطرات بسياري به ياددارم. امروز تمام آن ها رايك به يك به ياد مي آورم چون امروز روزبازنشتگي اين قطار پير وخسته است. جواني ام باخاطرات تلخ وشيرين گذشت . خب حالا ازجواني ام مي گويم «وقتي جوان بودم با مردي مهربان آشنا شدم.... درست است آن صاحب من بود راننده قطار. وقتي مريض مي شد مجبور بودم درميان سرما وبرف ويخبندان بايستم تا پزشك داخل قطار اورا معاينه كند واين خاطره يكي از خاطرات تلخ من است. يكي ازروزها ي گرم وآفتابي صاحب من تصميم گرفت تا باخانواده اش به مشهد مقدس برودورفتيم ،من رساندمشان ،وقتي بچه هايش مي خنديدند من هم مي خنديدم وخوشحال مي شدم اين يكي از خاطرات شيرين من است . چه روزهاي خوبي !هنوز اشك هايي راكه مسافرين ازجدايي امام رضا(ع)مي ريختند رابه ياد دارم ،چرخهاي آهنيم به روي ريل هايش نمي چرخيد تابه سمت يزد حركت كند ولي مجبور بودم وزمان برگشت بود . صحبت مسافرين راكه ازنذرها وحاجاتشان مي گفتند فراموش نمي كنم وخوشحالم كه قطاراين مسير بودم. آخ جون كارت بازنشتگي ام رادادند. به عشق امام رضا(ع) سفر مي كردم وازصاحبم كه باهم همسفر بوديم تشكر مي كنم . بیتا مطیع دولت مرکز مجتمع لبها می لرزند مادران پریشانند و کودکان گریان مالش دستهای کوچکش به هم آهنگ تمنا داشت و خط سیر اشکهای مادر بی شیر تا گونه های طفل کشیده شده بود . مشک خالی چشمانی شرمنده لبهایی منتظر هیچ کدام آب نشد تا گلو ی کودکان را قلقلک دهد . هیچ کدام آب نشد تا لبخندی به صورتشان جان دهد همیشه چراهای کهنه در صندوقخانه ذهنم به دنبال جوابند . چرا عطش ؟ چرا خاک ؟ چرا آفتاب ؟ چرا مشکها لاغر و بی جان در گوشه ای افسوس می خورند چرا میهمان لبهای کوچکش بوسه ی خشک و ترک خورده مادر بود . آیا نبود گلویی نازکتر از گلوی علی اصغر؟ سهم ما ازاین هجران چیست ؟ زهرا السادات سجادی نسب گروه سنی : د مرکز شماره ۱یزد سهم زمستان زلف آشفته ی مهتاب پریشان شده بود شهر در هاله ای از حادثه پنهان شده بود آسمان منتظر کوچ پرستوها بود توی تقویم زمین اول آبان شده بود باز هم پلک زدی خاطره ها صف بستند: "سینه ی کوچه پر ازخنده ی باران شده بود مادرت آینه قرآن تو را حاضر کرد وقت گل دادن تنها گل گلدان شده بود شانزده سالگی ات...چفیه وپوتین وچه زود نفست هم نفس جبهه ی مهران شده بود تا نفس تازه کنی خردل وباروت وغبار.... شانزده سالگی ات سهم زمستان شده بود" آمدی بانفسی خسته تر از خس خس وسوز آمدی با تنی از کوه که ویران شده بود سال ها آینه ها بغض تو را تب کردند چند پاییز تنت همدم طوفان شده بود در اتاقی که فقط تاول واکسیژن ودرد در تن و ریشه و رگهای تو پنهان شده بود *********** سرفه ها دست به دامان تو...انگار نفس دیگر از این دم پر درد پشیمان شده بود تو پرستو شدی وبال وپرت زخمی کوچ توی تقویم خدا اول آبان شده بود وقت کوچیدن تو یکسره باران بارید آسمان سینی آیینه وقرآن شده بود. فاطمه احمدزاده شعر برگریده ی مسابقه کشوری پرستوهای بهشتی تركش به سوره هاي تنت سجده مي برد پس زخم ، زخم آيه ي تطهير مي شوي آنقدر با شكوه شدي كه نفس، نفس داري شبيه معجزه تفسير مي شوي امشب اذان عشق تو را بال و پر شده امشب بلال بر نفست غبطه مي خورد حالا تو در گلوي غزل خيز واژه ها سرشار از بلاغت تكبير مي شوي سنگ سياه گوشه ي سنگر شب نياز مهر نيايش و حجرالاسود تو است فردا درست روي همين تكه سنگ داغ، با لهجه اي عطش زده تقرير مي شوي خمپاره تكه، تكه تو را شرح مي دهد،هر تكه سيب نوبر يك باغ،عاشقيست آيينه اي ودر دل مجروح لحظه ها با دست هاي معجزه تكثير مي شوي اشراق را به دوش گرفتي و پر زدي، اين روزها به غبطه تو را پلك مي زنند وقتي كه در نجابت چشمان آسمان با آفتاب و آينه تصوير مي شوي فرزانه سعادتمند مربی ادبی مرکز مجتمع تقدیر شده ی کشوری مسابقه ادبی پرستوهای بهشتی بارانی شد.اما شاید ارتباطی به این داستان داشته باشد. تابستان بود.آقای تابستان در سبزه ها قدم می زد و به دنبال چاره ای می گشت. چون شنیده بود که مردم یزد از او زیاد خوششان نمی آیدکه ناگهان سایه ای دور تا دور او را گرفت.به بالای سر خود نگاه کرد ابری از خود راضی که با خنده به او نگاه می کرد را دید. ابر گفت شنیده ام مردم یزد از تو دل خوشی ندارند. آقای تابستان گفت نه این که مردم کردستان از تو دل خوشی دارند.آن بی چاره ها می گویند با این که تابستان است رنگ خورشید را نمی بینند.بعد از یک عالمه دعوا به هم گفتند باید دنبال چاره بگردیم .آنها فکر کردند وفکر کردند و فکر کردند.بعد نگاهی به هم انداختند وگفتند راه حل مشکل، خود ماییم. باران چند روزی پیش یزدی ها رفت وتابستان هم به کردستان رفت. پردیس بهار لوئی کلاس پنجم مرکز شماره 2 یزد حالا نمی دانیم آیا واقعا تابستان رفته بود کردستان یا نه. اما به هرحال پیش بینی جالبی بود. اعزام مربیان ادبی پاسخ گو به روستا ها می باشد. هدف از این کار آشنا کردن دانش آموزان روستا با فعالیتهای بخش مکاتبه ای و جذب اعضا مستعد ادبی جهت بخش مکاتبه ای می باشد. از همه ی دوستانی که این پست رو می خونن (البته منحصرا کودکان ونوجوانان استان یزدی) دعوت میشه اگه استعداد ادبی دارن ،شعر میگن یا قصه می نویسن خودشون رو به ما معرفی کنن تا اونها هم به عضویت بخش مکاتبه ای آفرینش های ادبی در بیان. باور کنید اگر شعر خودم را نوشتم از هول بی چیزی بود. اگر مربیان محترم لطف کنند آثار خود وبچه هایشان را ارسال کنند حتما نوشته های بهتری خواهید خواند. داشت خورشید پلکهایش را رو به صبحی خجسته وا می کرد زلفهای طلایی خود را روی دوش سحر رها می کرد یک نفر با تلنگری آرام خواب را از نگاه شب پرداد آسمان پا برهنه می چرخید زیر لب یا خدا خدا می کرد شب تبر زین ماه را برداشت یا علی گفت واززمین برخاست داشت کم کم ستاره هایش را توی کشکول روز جا می کرد قافله ...زنگ کاروان... هی هی... در دل عرش شور و ولوله بود جبرییل آیه آیه می خندید منتظر بود وپا به پا می کرد بر بلندای آسمان غدیر دستهای علی به عرش رسید وخدا داشت عدل وایمان را از دل سایه ها جدا می کرد قاصدکهای خوش خبر آن روز خبری خوب با خود آوردند آی مردم غدیر بود وخدا وعده ی خویش را وفا می کرد. ای عزیزان به شما هدیه ز یـزدان آمد عید فرخنده ی نورانی قربان آمد حاجیان سعی شما شد به حقیقت مقبول رحمت واسعه ی حضرت سبحان آمد . سلام.عیدتون مبارک .ممنون که اومدید.امروز توی مکه عید قربونه.مکه.....! دوسال از اون روزا میگذره.دوساله که با رسیدن ماه ذی الحجه حال وهوای دلم عوض میشه.الان هم که دارم این پست رو می نویسم اشکهام دارن یواش یواش جاری میشن.یادش به خیر.مشعر ،منا ،عرفات. یادش به خیر صبح عید قربون.توی چادر های منا نشسته بودیم ومنتظر بودیم.اونایی که رفتن می دونن.حاجی شدن زوار ها وبیرون اومدن از احرام بستگی داره به قربونی کردن یه گوسفند. قربون خدا برم !یه گوسفند پشمالوی بی زبون میشه باعث وبانی حاجی شدن یه آدم. به نیابت از شما قربونی شدن وحالا می تونیدتقصیر کنید ولباس های احرام رو درآرید.ماکه اون گوسفند بی زبون رو ندیدم. اما حتما گوسفند خوشبختی بوده که شده قربونی روز عید. می تونست به وسیله گرگ خورده بشه یا...بگذریم...! خبر قربانی که رسیدُ مردها تیغ به دست ولبخند به لب رفتند طرف محل های حلق(تراشیدن مو). زن ها هم توی همون چادر ها قسمتی از مو وناخنشون رو چیدند. نیم ساعت بعد سروکله ی مردها پیدا شد.اون هم چه سروکله ای. سفید وبراق مثل مهتابی. تا کسی اونا رو نبینه.بعضی ها هم می آمدند جلو چادر خانم ها ، زن ها شون رو صدا می زدن سر تراشیده رو نشون می دادن می خندیدن وتبریک می گفتن اگه بخوام ادامه بدم میشه مثنوی هزار بیتی. فقط خواستم شما رو یک لحظه ببرم به حال وهوای اون روزا. دعا می کنم خدا همه ی خواننده های این مطلب رو به همین زودی مهمون عرفات ومنا ومشعرش کنه..التماس دعا مهم این است که روز چهارشنبه چهارم آبان کارشناس و مربیان ادبی استان یزد در مرکز مجتمع کانون گرد هم جمع شدند تا به بررسی مشکلات،رفع ابهامات وهمچنین دادن نظرات مختلف در زمینه برگزاری کلاس های ادبی بپردازند. در این جلسه مدیر کانون استان آقای جلالی نیز حضور یافتند و حرف های زیبایی در باره ی ادبیات وشعر گفتند که به مذاق همه ی بچه های ادبی بسیار شیرین ودلچسب آمد.البته توی این برنامه جای میزبان اصلی خالی بود.منظورم بهار خانمه. همون بهاری که بذر نوپای آفرینشهای ادبی رو توی استان آبیاری کرد و پرورش داد تا امروز ما بتونیم میوه هاشو بچینیم. دعا می کنیم هر جاهست دلش خوش باشه وروزگارش به کام. ساعت شش بود ومن خواب و ،تو بيدارو سريع آن لباس لاجوردي رنگ را پوشيدي و .... تشنه ات بود ولبانت خشك بود وبي رمق جرعه اي از آب شير حوضمان نوشيدي و.... سمت اصطبل شلوغ گاوها مان رفتي و.... توي سطل آرام آرام گاو را دوشيدي و..... بعد رفتي سمت گندمزاروتوي آن هوا زير آفتاب سوزان تا غروب كوشيدي و.... سفره را با دقت وزيبايي چيدم من وَبعد آمدي ،گفتم :"سلام "وسفره ام را ديدي و... بعد گفتم با خوشي :"خسته نباشيد اي عزيز " زير چشمي لحن من را ديدي وخنديدي و... فصل تابستان رسيد وميوه وداس ودرو خوشه اي انگور ازيك شاخسار ي چيدي و.... جمع كردم پاي خودرا وقتي از در آمدي باز گفتم من :"سلام "وحال من پرسيدي و.... باز پاي قبر مادر گريه كردم ،بي قرار روي افكار غم انگيز دلم لغزيدي و.... اين خطورات را به فال نيك مي گيرم پدر ! توي لحنم احترام ومهر را فهميدي و...................... مهديه فتاحي – كلاس اول راهنمايي مركز شماره 1 اردكان خورشيد در هر شب از زندگيش براي خودش برنامه اي دارد چند شب پيش قرا ربود خورشيد به عروسي پسر ماه برود براي همين خيلي عجله داشت چون قرار بود به آرايشگاه برود. آن شب در عروسي به او خيلي خوش گذشت چون تمام اهالي آسمان جمع بودند و خورشيد كه وقت نمي كرد آنها راببيند آن شب با همگي آنها كلي صحبت كرد و از كارهايي كه انجام مي دهند براي هم تعريف كردند .آن شب بعد از آمدن از عروسي خورشيد خانم خيلي خسته بود با خود گفت : حالا يك روز كه هزار روز نمي شود فردا ديرتر طلوع مي كنم و روي يكي از ابرها دراز كشيد ولي تا چشمانش را مي بست تمام كساني كه فردا صبح احتياج به نور او داشتند به نظرش مي رسيد . با خود مي گفت : ولي مردم كه نبايد به خاطر خستگي من معطل شوند اين بود كه تصميم گرفت اصلا نخوابد و خودش را با كار كردن سر گرم كرد. ا وفردا صبح زودتر از هميشه از پشت ابر سرك كشيد . يگانه شيروي ۱۲ساله مرکز طبس داشتم فکر میکردم چه مطلب تازه ای بذارم که سری زدم به پلاک ۴۴. پلاک ۴۴که می دونید نشریه الکترونیک کانون کشوره.. داشتم مطالب رو بررسی می کردم که دیدم کار یکی از بچه های کانون یزد رو چاپ کردند. اگر خونده باشید یکی ازپستهایی که مدتی پیش گذاشتم عروسک خدا بود مربوط به یکی از اعضای کانون ابرکوه ۲. من این مطلب را برای پلاک ۴۴ایمیل(پست الکترونیک!)کردم امروز دیدم این کار در قسمت دلنوشته ها چاپ شده. خواستم بگم شما هم می تونید کارهای خودتون وبچه هاتون رو محکی بزنید وبرای چاپ به این نشریه بفرستید. مطمئن باشید هم باعث دلگرمی شماست هم شادی بچه ها. اگه خبر دوم رو همون روز ننوشتم واسه این بود که شنیدن دوتا خبر خوب پشت سر هم برای سلامتی ضررداره.! واما این هم خبر دوم... دو تا از دختر های خوب وخوش ذوق مرکز بافق گل کاشتند. چی فکر کردید؟ فکر کردید فقط پسر ها بلدن گل بکارن.نخیر.... خانم ها :فاطمه برزگری به ترتیب رتبه های دوم وسوم جشنواره ی کودک ونوجوان رضوی را مال خود کردند. این هم شعر های قشنگشون *گنبد طلايي* روگنبد طلائيت روقلب مهربونت كفترا باز نشستن منتظر توهستن بوي اذان دوباره پرميشه از ستاره صداي نقاره ها مي پيچه توي قلبا بوي بهشت دوباره ازضريحت مي باره انگاري آدم مي شم روسجاده خم مي شم اشكاي دونه دونه مي ريزه روي گونه حاجتمو ميگيرم وقتي تورو مي بينم فاطمه برزگري گروه سني دمركزبافق سلام سلام آقاجـون آقـاجون مهربـون دلم مي خواد دوباره بشـم مث ستــاره بيــام تو اسمـونت تـوقلب مـهربونت دست بكشي روسرم به من بگي دختـرم منم تورو دوس دارم واست شادي مي يارم حـاجتتـو شنيــدم دستتـو من مي گيرم آقـاجـون مهـربون فـرشتـه آسمــون دوست دارم هميــشه قلب مـن اينـو مي گه مريم افسري گروه سني ب مركز بافق به مربی ادیبشون خانم عبدا... زاده هم تبریک میگیم.

یک سو میان برکه ی خاکی شکسته ماه
این سو توایستاده و افتاده سروها
آن سو هجوم فاجعه بر اسبها سوار
دلواپس است و حنجره را شور می زند
تن ها به زیر پای سواران رها شده
گردونه های آتش تقدیر می رسند
یعنی برای چشم تو خونرود می کشم
یعنی درون بغض خودت گر گرفته ای
این سو بکوب ضجه ی خود را به آسمان
افتاده است از نفس و شرمگین و مات
سر می خورند و گونه ی مهتابی شما...
مثل همیشه شام غریبانه می شوم
برخیز و زیر بازوی این شعر را بگیر
امشب به روی باور بی تاب من بتاب.
![]()
نزدیکهای ظهر بود که خبر آوردن گوسفندها ![]()
یا آنفولانزای خوکی بگیره
بعضی ها تا می رسیدن می رفتن توی چادر
.یادش به خیر...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
و مریم افسری
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Pichak |

